اولین ستاره در آسمان پدیدار شد. ستاره‏ای کمرنگ و غم‏آلود. او زانو در بغل غم خود را در وجود ستاره می‏دید.
غمی که هیچ علتی برایش نمی‏یافت. غمی که سرزده آمده بود و گوشه‏ی دلش جا خوش کرده بود:« آه، از دست این غم‌ها... هیچ معلوم نیست از کجا می‏آیند و به کجا می‏روند.»