به چشمان براقش، به پوست سیاهش که همرنگ شب‏ترین شب‏ها بود و به آن موهای بلندش، بلندش... بلند.
او فقط به او فکرمی‏کرد. فقط به او. به سیاهی‏اش... به چابکی‏اش و به آن همه سال...
اسب سیاه ... اسب سیاه ... اسب سیاه.
سراسر اندیشه‏اش انباشته از فکر اسب شد.
گویی او در جسم اسب ایستاده بود.